به گزارش «سراج24» علی پناهی نیکو یکی از شاعرانی است که دفاتر شعر زیادی دارد که هیچکدام از آنها تاکنون منتشر نشده است. وی مثنوی «از خاک تا افلاک» داستان زندگی یک جوان غیرمتعهد قبل از انقلاب و تأثیر انقلاب بر او و زندگی پس از انقلاب را تصویر میکند که در ادامه میآید.
از خاک تا افلاک
عاشقان رهرو راه خدا
قصهای ز اعجاز گویم با شما
این خط و منشور من افسانه نیست
یار با این حالتم بیگانه نیست
گر دلی از سوز دل زد او قلم
مستمع آشفته گردد از اِلم
قصد آن دارم ز نم آتش به سر
نی که فرصت از شما سازم هدر
نوحهخوان گر اشک تو آرد برون
من زنم آتش تو را اندر درون
فاصله از اشک او تا این بکا
در مصافت هست تا بیانتها
من به شعری اشکت آرم از بحر
گر متاع آن کند در تو اثر
آفرین گوئی تو بر حکاک من
گر که بر گیری خاک تا افلاک من
نوجوانی بودم و من مست مست
این چنین پرورده بودندم به دست
فارغ از اندیشه از فهم و شعور
مانده از اصل و اصالتها بدور
جای من میخانه بود و میخوری
نی غم کس در من و نی غمخوری
لاابالی بودم و لات گذر
تیغ بُران بسته بودم بر کمر
گاه و گه من نئشه و گاهی خمار
جمله یارانم چو خود بیبندوبار
کاسب از دست و زبانم ملتهب
پیرو طفل و نوجوانان مضطرب
کار من جز عیش و عیاشی نبود
حرف من جز فحش و فحاشی نبود
نوجوانان جمله از من بر حذر
در مقامم کس نمیکرد او خطر
کی کسی از دست من آسوده بود
دست من بر هر گنه آلوده بود
مرد و زنهای محل از من بری
ناله با نفرین پیام از هر دری
دکه شد غارت همه با دست من
مادرم، شرمنده بود از هست من
در محرم گاه و گه گفتم حسین
از طمع بر خواهران بودم دو عین
در صف آن ذاکران نینوا
بودم آنجا در پی مکر و ریا
در محرم در صفر می خوردهام
مال مردم را ربوده بیش و کم
کی مرا بود از عَسَها واهمه
گه گذرگاهی بیتم با قمه
من چو از غفلت چنین مینویسم
خود نمیدانستم این که کیستم
این چنین طی گشت بر من زندگی
هی فزون میشد مرا شرمندگی
تا که آشوبی بپا شد شهر ما
گشت طوفانی از آن در بحر ما
آمدم روزی من از منزل برون
در خیابان مرد و زن دیدم فرون
با خودم گفتم که رخ کرده عیان
مرد و زن از بهر دیدارش دوان
مرد و زن دیدم خرامان میروند
چند گویان چند خندان میروند
چیست این بلوا چه باشد این خروش
مرد و زن افتادهاند در جنبوجوش
پیر فرطوطی روان او با عصا
همسر پیرش همی، او در قفا
دانشآموزان نرفته در کلاس
دسته دسته بر سر هر کو پلاس
هی خیابان را چراغان میکنند
کوچهها را غرق گلدان میکنند
هیچ کس با یکدگر گر بیگانه نیست
هیچ مردی یا زنی در خانه نیست
کاسبان گه آب و جارو میکشند
سهم خود از جوی پارو میکشند
نوجوان و مرد و زن بیرون همه
وز شرار آتشی در همهمه
جمله مردم در خیابان ریخته
این چه آتش از کجا افروخته
مات و مبهوت و بدان ناظر شدم
خودبخود در جمعشان حاضر شدم
گفتم این طوفان بپا اینجا چراست
این همه گردوغبارش از کجاست
عارفی من را به انگشتش هدف
گفت آنجا را ببین سوی نجف
کرده آنجا رسیدی طوفان به پا
برده دست همتش را بر هوا
این همه طوفان ز بام خوان اوست
این غبار از پای دلداران اوست
از همین طوفان و از این گردوخاک
لوح جان ما بگردد پاک پاک
او تمام مرد و زن را کرده مست
از وجود او تو بینی آنچه هست
قدرتی بالاتر از طوفان براست
میزند او بر دهان خودپرست
خان و خانسالار و یاغی میرود
انقلاب اینها چو سیلی میبرد
در زمان جنگ و رزم و کارزار
میکند گردنکشان را تار و مار
وقت درس و بحث و علم فلسفه
پیش او همچون پر کاهند همه
آری آری در وطن میاید او
پیش بازی به از این میباید او
در رهش جانانه ما سر میدهیم
آنچه او خواهد بدامان مینهیم
با خودم گفتم که او دیوانه است
فارغ او از عیش یک پیمانه است
اینکه او گوید بود امری محال
رفت گوید من ندادم او مجال
رو گرفتم از رخش پشتم به او
تا که وا ماند دگر از گفتِگو
رفتم و با همقطارانم شدم
من نگین جمع یارانم شدم
یک دو ماه از بحث ما نگذشته بود
آمدم از در برون من صبح زود
من بدیدم باز، همان وضعست و حال
رفته بودم در خود از فکر و خیال
ناگهان شخصی ز پشت سر سلام
داد بر من یکه خوردم زان کلام
دیدمش باز عارف دلخسته بود
آمده بر مردومان پیوسته بود
گفت ای جانم بیا، گفتم کجا
گفت پیش دلبر منصور ما
من ز بیکاری پی اتلاف وقت
همرهش رفتم به هر جائی که رفت
کوچهها طی شد همه در پشتسر
گاه و گه اِستاده دستی بر کمر
خسته میشد پیر از راه دراز
از سر دوار عرق چین کرده باز
گه به زانو دست برده میخمید
ناگهان بر سوی دلبر میدوید
گوئی از یک مطلبی غافل شده
وقتش اینجا اندکی باطل شده
ناگهان گفت آن عمارت را ببین
آن بود آن خانه حبلالمتین
گفتم اینجا که به جز یک خانه نیست
گفت باید دید، صاحب خانه کیست
گفت اینجا خانه آن ماه ماست
خانهاش همچون زیارتگاه ماست
دست من محکم گرفت آن پیرمرد
مثل یک پیر دلاور در نبرد
گفت میترسم که گم گردی ز راه
پس روی بر گردی اندر قعر چاه
داروی درد تو اینجا میشود
نور ایمانی به جانت میدمد
او جوانان را نموده مست مست
نور حق در جانشان تابانده است
من شدم با او در صحن و سرا
کمکم عاشق گشته بر آن مقتدا
حالتی دیگر مرا در بر گرفت
خرمن جان مرا اخگر گرفت
آن نگاهش درد من را چاره کرد
حرف او بند دلم را پاره کرد
حال آن مردم مرا تغییر داد
اشک آنها در منم تأثیر داد
با سخن ره را به من داد او نشان
توبه کردم توبه من در آن مکان
ساعتی بعد آمدیم از در بدر
پیر عارف شاد و من هوشم ز سر
گفت چونی ای جوان گفتم خراب
من سبک گشتم سبک مثل حباب
گفتمش دل بر رخش مایل بود
گفت این در را همین حاصل بود
گفت تو دیگر رها گشتی ز بند
کی ز تو یابد کسی دیگر گزند
فکر و ذکر تو دگرگون میشود
عشق مردم بر تو افزون میشود
او سخنها گفت با من بین راه
من جوابم جمله با افسوس و آه
همرهی کردم ورا تا کوی او
پس زدم بوسه بر آن بازوی او
او به راه خود برفت و من چنان
چشم من خیره به دنبالش کشان
او چه کاری با من دیوانه کرد
کین چنین دردی ز من را چاره کرد
هر چه میدیدم برایم تازه بود
این قبا بر من چه خوش اندازه بود
هر چه میدیدم مرا خوشتر ز پیش
این اثر در من از آن آئین و کیش
آنچه شد جلبنظر من ز آنچه بود
تابلوی زیبای یک گرمابه بود
عشق فرمان داد و من رفتم درون
غسل توبه کردم و گشتم برون
چون برون گشتم شدم آزادهای
عاشقی کز پا زده افتادهای
از یکی پرسیدم این مسجد کجاست
گفت اینجا، در بُن گوش شماست
شرمم آمد ناگهان از عزلتم
تازه پی بردم کمی بر غفلتم
بر در مسجد چو یک سائل شدم
اسم اعظم گفتم و داخل شدم
جامههای رخوتم کردم برون
با وضو گشتم در آن محضر درون
ابتدا کردم بر آن مردم سلام
برنیامد بر من از کس یک کلام
دیدهها بر من همه شد مات مات
این هم او باشد جوان مست لات
بانگ شد بر پا برانیدش ز در
خادم مسجد نمائیدش خبر
یک تن از چپ آمد و یک تن ز راست
ناگهان فریادی از مردی بخاست
دست بردارید مهمان خداست
او دگر هم جان و هم جانان ماست
این سخن زان عارف دلخسته بود
کُنج مسجد آن طرف بنشسته بود
آتش افتادی بجانم زین سخن
شد فراموش آنچه گفتندی به من
دست بگشود و در آغوشش شدم
من غلام حلقه بر گوشش شدم
در همانجا او ز من بیعت گرفت
اشک او از اشک من سبقت گرفت
آمدم بیرون و چون مستان شدم
مثل یک پروانه من رقصان شدم
رو بسوی خانه کردم سر بزیر
این چه می بود اینکه دادم این سفیر
حالت مردم دگرگون گشته بود
فکرشان نسبت به من برگشته بود
کاسبی دستی و لبخندی به من
آنکه رو بر میکشید از روی من
کودکی آمد جلو دستم گرفت
پا به پایم آمد و من در شگفت
خانم پیری به من کرد او سلام
از خجالت من نگفتم والسلام
کَس ره خود کج نکردی از برم
پیش در استاده بود آن مادرم
بوسه بر دستش زدم داخل شدم
با خودم گفتم دگر قابل شدم
رفتم و با خود شدم از خود شدم
صبح روز بعد از آن من خود شدم
پیرمرد شد تا مرا کرد او غلام
تیغ همت برکشیدم از نیام
شد محل آسوده از من سالها
ز آن که بودم جبهه با دلدارها
چند سالی کس خبر دارم نبود
جز خدا دیگر کسی یارم نبود
بودم آنجا در کنار بچهها
سیر حق میکردمی در جبههها
رفت بیرون از تنم روح پلید
بر وجودم فطرتی دیگر رسید
زان جوانان عاشقی آموختم
وز خجالت در خفا میسوختم
من کجا و این جوان مردان کجا
کس نبود آگه ز رازم جز خدا
روز و شب با دشمنان کردم ستیز
عاقبت این نموده جان شد مویز
بانگ یا زهرای من از حنجرم
رفت تا قلب عدو از سنگرم
شد از آن یاران برایم این ثمر
آیهها من بیش و کم کردم زبَر
هر نفس بر جان من زخمی رسید
آه و زاری ناله کَس از من ندید
گریهها کردم بسی شب تا سحر
چند سالی این چنین شد پشت سر
بعد شش سال آمدم از جبهه باز
نیمههای یک شبی بیطبل و ساز
مادرم از دیدنم حیرت نمود
بهر من آغوش پرمهرش گشود
با دو یار جبهه و با مادرم
با بسی رحمت شدم در بسترم
روز بعد عارف بیامد بیخبر
این سخن از او شنیدم پشت در
گفت آیا یار مادر خانه هست
آمد و پیشم دو زانو بر نشست
آمد و بوسیدم آن پیشانیش
باز دیدم چهره نورانیش
گفت مجنون؟ در کجا بودی کجا
گفتمش نزدیک نزدیک خدا
رفته بودم تا روم مایل نشد
جز دو دست و این دو پا قابل نشد
دشمن از وحشت به من سنگر سپرد
زیر پایم دشمن ایران بمرد
پشت سنگر داشت بر من صد اثر
کردم آنجا نیمی از قرآن ز بَر
من ز دست دشمنان رستم شگفت
بارها جد تو دستم را گرفت
گفت چونی؟ گفتمش من مست مست
عاشق عاشق باشد ار بیپا و دست
دشمن ار خواهد وطن گیرد ز ما
از میجنگم اگر بیدست و پا
چون که دیگر دشمن ویرانیم
هم مسلمانم و هم ایرانیم
از پناهی خاک تا افلاک شد
این اثر صوتش چنان پژواک شد



